«داری چیکار میکنی؟»
بیلی، آینه رو از زیر چونش برداشت و گفت: «دارم تصور میکنم اگه دنیا وارونه میشد چه شکلی میشد. فکر میکنم مجبور میشدیم برای رد شدن از درب پاهامون رو خیلی بلند کنیم.»
پدر گفت: «اگه جاذبه متوقف بشه، همه ما میمیریم. هیچ چیزی مانع پرت شدنمون به سمت فضا نمیشه و اون بالا هوایی برای تنفس نیست.»
«ابرها چطور؟» بیلی پرسید. «اگه بتونیم یه جوری روی ابرها فرود بیایم، شاید بشه از این ابر به اون ابر رفت.»
پدر سرش رو تکون داد. «یه روز، پسرم، از این وهم و خیالات بیرون میای. ابرها شاید به نظر نرم بیان، اما چیزی جز بخار آب نیستن. از داخلشون رد میشی و میری فضا و بعد دیگه نمیتونی نفس بکشی. حالا اون آینه رو بذار کنار و برو به خواهرت کمک کن.»
بیلی چیزی که ازش خواسته شد رو انجام داد، اما آه بلندی کشید تا به پدرش بفهمونه اصلاً خوشحال نیست.
«پس اینجایی. کار شستن ظرفها تقریباً تموم شده. اگه دوست داشته باشی، میتونی توی خشک کردنشون بهم کمک کنی. چیه؟ چرا حالت گرفتست؟» لیلی، خواهر بزرگه بیلی، ازش پرسید.
بیلی با ناراحتی شونههاش رو بالا انداخت و یه حوله و یه کاسه خیس برداشت.
«نگاه کن بیلی!» لیلی یه چیزی از روی گونه بیلی برداشت و بهش گفت: «حالا میتونی یه آرزو کنی.»
روی انگشت اشاره لیلی، یه موژه بود. بیلی خیلی خوب میدونست آرزوش چیه و بدون هیچ درنگی موژه رو فوت کرد.
لیلی گفت: «این همون لبخند قشنگیه که دنبالش میگشتم. امیدوارم به آرزویی که کردی برسی، داداش کوچولو.»
بیلی دوباره آهی کشید و گفت: «خیلی بعیده، اما به هر حال آرزوش کردم.»
یه چند دقیقهای گذشت و لیلی گفت: «پدر منظور بدی نداره. نمیخواد یه آدم خیالاتی و سر به هوا بار بیای. اما من فکر میکنم خیال پردازی و آرزو کردن و امید داشتن توی این جهان خیلی مهمه. زندگی با اینا قشنگتر میشه و بیشتر حال میده. نظرت چیه؟»
لیلی خودش خوب میدونست بیلی به چی فکر میکنه و چه نظری داره. برادرش بزرگترین رویاپرداز دنیا بود. از ته قلبش میخواست حداقل یکی از خیالهای شگفتانگیز بیلی واقعی میشد تا به مردم یادآوری بشه هر چیزی ممکنه.
***
صبح روز بعد، بیلی بجای تخت، روی زمین از خواب بیدار شد. تمام بدنش کوفته بود و کمی درد میکرد. هوشیارتر که شد و دور و برش رو خوب نگاه کرد، متوجه شد تختش بالا سرشه. همه اسباب بازیها، لباسها و بقیه وسایلها هم اون بالا بودن. تنها چیزی که نزدیک بیلی دیده میشد، لامپ روی سقف اتاق بود که حالا وارونه به سمت بالا ایستاده بود. بیلی زود از جاش بلند شد و به سمت درب اتاقش رفت. دستگیره ازش دورتر شده بود و مجبور شد حسابی خودش رو کش بده تا دستش بهش برسه. درب که باز شد، باید با دقت از داخل چارچوب میپرید اونور تا زمین نخوره.
لیلی توی اتاق نشیمن زانوی خراش دیدش رو میمالید که چشمش به بیلی افتاد و با یه لبخند بزرگ روی لبهاش به برادر کوچیکش صبح بخیر گفت. یهو صدای جیغ مادر همه خونه رو برداشت.
برخلاف بیلی و لیلی، مادرشون هنوز روی سقف نیومده بود. مثل بقیه اثاث خونه، وارونه مونده بود. پدر هم در همون وضعیت کنار مادر بود و با دهن باز بچههاش رو روی سقف نگاه میکرد.
«یا خدا!» مادر پاهاش از زمین جدا شد و جیغزنان به سمت سقف خونه رفت. با اینکه خیلی تلاش کرد دست پدر رو محکم بگیره و روی سقف نره، اما بالاخره رها شد و رفت پیش دختر و پسرش.
«پدر، بیا. خیلی باحاله. بیا پیش ما.» لیلی با خوشحالی پدر رو دعوت کرد و پشت سر بیلی به سمت درب خروج از خونه راه افتاد.
«نه بیلی. بیرون نرو.» مادر داد زد اما دیگه خیلی دیر شده بود. بیلی و لیلی با همدیگه از درب پریدن بیرون.
خواهر و برادر دست در دست و خندهکنان به سمت ابرها افتادن. قبل از اونا، بعضی از همسایهها روی ابرها رفته بودن و از این ابر به اون ابر بپربپر بازی میکردن. وقتی بیلی و لیلی به اولین ابر برخورد کردن، نرمترین چیزی بود که توی تمام زندگیشون لمس میکردن. ابر اونها رو به سمت زمین هل داد. بیلی دستش رو به یه شاخه درخت زد و دوباره برگشت به سمت ابرها.
اونا تمام روز داخل ابرها بازی کردن. فقط ابرها نبودن که کیف میدادن؛ آسمون آبی بین ابرها هم تبدیل شده بود به استخر آب. انقدر آب بازی و بپربپر کردن تا شکمهاشون از اون همه خنده و شادی درد گرفت. نزدیکای بعد از ظهر بود که مادر بعد از کلی کلنجار رفتن با خودش بالاخره شجاعت به خرج داد و برای بازی رفت پیش بچهها، اما پدر همون پایین توی کوچه محکم ایستاده بود و مُدام زیر لب میگفت: «این غیرممکنه.»
بیلی تصمیم گرفت بره پایین و با پدرش حرف بزنه. وقتی به پایین رسید، پدر دستش رو سفت گرفت تا دیگه بالا نره. بیلی گفت: «امروز بهترین روز زندگیم بود. فقط ای کاش تو هم با ما بازی میکردی.»
پدر کمی فکر کرد و بیلی رو در آغوش گرفت و پیشونیش رو بوسید. «خُب، قراره چی بازی کنیم؟»
بیلی احساس کرد توی هوا رها شده و همراه پدرش دوباره به سمت ابرها میره. پدر حالا میخندید و همراه بیلی بعد از برخورد با یه ابر، شیرجه زدن داخل آب بین ابرها. انقدر بازی کردن تا آسمون نارنجی و قرمز شد و خورشید غروب کرد.
همه آروم به سمت پایین و خونههاشون رفتن. بیلی قبل از وارد شدن به خونه، توی بغل پدرش خوابش برده بود. پدر، موهای بیلی رو نوازش کرد و صورتش رو بوسید و زیر لب گفت: «مرسی، پسرم. امیدوارم از رویاهای شیرینی که توی خوابت میبینی لذت ببری. دیگه خیلی خوب میفهمم که رویاها چقدر مهمن.»
W. C. McClure
